بایگانی‌های ماهانه: دسامبر 2010

آسودگی

دنیا بایست، می‌خواهم پیاده شوم…

مثانه‌ام پر شده!

Advertisements

دار و دسته‌ی ادیسون

می‌گفت: بهترین اختراع انسان، خداست!

با او موافق نبودم؛ بهترین اختراع خودم بودم…

پدرم اختراعم کرد!

لبهای آلوده

نمی‌دانم چه حکمتی است:

سرماخوردگی‌های همزمان آقا داریوش

طبقه‌ی بالا و مهین خانم طبقه‌ی پایین!

دود خاطره‌ها

از وقتی رفتی، سرم تیر می‌کشد…

بهمن برایم خاطره‌ی سرفه‌های خشک

و دستهای سرد تو را دارد!

مرد یخی

رنگش پریده بود؛ یک لحظه ایستاد و به پشت سرش

نگاهی انداخت…

فشارش افتاده بود؛ بلندش کرد و به راهش ادامه داد!

کتابی که مجوز نگرفت

پنج سانت زیر ناف فاحشه‌ای نارنج به دست که پولش

را نداده‌اند و از لخت شدن خجالت می‌کشد، می‌خارد!

علاقه‌ی دوطرفه

روبه رویم نشسته بودی و با بند کیفت بازی می‌کردی…

لامصب، دل داشتی و حکم لازم نکردی؟!

انجمن پرخوران گمنام

یک لحظه فکر کرد که غذایش سوخته؛ اما یک

ماه می‌شد که غذای گرمی روی اجاق نداشت!

آن دل من بود که برایش…

          ***

پی‌نوشت: پاها را بریده‌ایم تا اندازه‌ی کفشها شود(مائو).

درون ناپیدا

گفتی: این عشق ماندگار نیست، فقط از کوچه‌ی دلت رد می‌شوم!

رفتی و تازه فهمیدی این لامصب بن‌بست است…

و البته چه بن بست شلوغی!

احمق خوش‌شانس

عزیزم پیاده شو

خر مراد را با خر شیطان اشتباه گرفته‌ای!