بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2011

آه آرش

با نوک سینه‌هایت بازی می‌کنم
و تو تنها تماشاچی بازی
فقط مرا تشویق می‌کنی…

غروب پاییز می‌چسبد

تعریفش را زیاد شنیده بودم؛ می‌گفتند خیلی دل و جیگر دارد…
برای اولین بار بود که می‌دیدمش؛ نفسم را توی سینه حبس کردم، آب دهنم را قورت دادم و زل زدم توی چشم‌هاش، گفتم:
«چهار سیخ جیگر»

لب‌خوانی

اصلا به جای «ناشنوا» به من بگو «کر»

من که نمی‌شنوم!

بیکاری

با کلمات زیاد بازی می‌کنم…

بیشتر وقت‌ها هم می‌بازم!

genie in a bottle

همه‌ جور پروانه‌ای به دیوار اتاقم زده‌ام؛ از پروانه‌ی کسب گرفته تا پروانه‌های رنگارنگ خشک شده…

فقط جای پروانه‌ی خودم خالیست که به دیوار بکوبمش و مثل همیشه از خشونتم خوشش بیاید!