تا خواستم آرام صدایت بزنم…

جمعه 18 آبان 1386 عاشقش شدم!
حالا عشق یا دوست داشتن یا وابستگی یا ترشح هورمون‌ها…
دوست داشتم برای همیشه کنارم بماند و تا پایان کائناتی که هیچ وقت به پایان نمی‌رسد، دستم از دستش جدا نشود…
راست می‌گویند که عشق اول، عشق آخر است؛ بچه‌تر از آن بودم که بدانم او دوست‌پسر می‌خواهد نه دوستِ پسر!

Advertisements

1 پاسخ به “تا خواستم آرام صدایت بزنم…

  1. تاراج ژوئن 22, 2015 در 16:39

    آره. از وسط جمعيت. توى مترو، ايستگاه علم و صنعت داشتم اون پستتو ميخوندم كه نوشته بودى:
    كسى اينجارو ميخونه؟

    آره ميخونه. ادامه بده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: