بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2015

روانی در نقب

یکی از آرزوهام این بوده است که سال 1969 در لندن بوده باشم؛ درست همان زمانی بیتل‌ها از عرض خیابان رد می‌شوند و من با یک دایملر ساورین به سمت‌شان با شتاب می‌رانم…
حتما از آن عوضی که به لنون شلیک کرد معروف‌تر می‌شدم!

یادی بر باد

سعید نوشته بود:
«چیزی نیست که از آن بترسی!»
و من در شوشتر، کنار کارون تنها نشسته بودم و هنوز هم می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم که باز کسی دست روی شانه‌ام بگذارد و بگوید:
«آهای آقا، آیا با خودتان نسبتی دارید؟!»

اصن من بد

«?Where are you from»
«از مملکتی که فهیم‌ترین قشر آنجا، دزدها و کلاه‌برداران هستند؛ چرا که اگر در فیلمی طنز به تصویر کشیده شوند چون ساکنین شهرها، قومیت‌‌ها و مشاغل اعتراض نکرده و پیراهن جر نمی‌دهند؛ همچنین مثل مشاغل نازک نارنجی و قشر فرهیخته‌ی خیلی باسواد و با کمالات و دنیا دیده که ادعای‌شان ass دنیا را پاره کرده است!»
«!ok, you are from ass»

مرغ‌ها vs جغدها

اگر اجازه داشتم که یک پیام برای تمام دنیا مخابره کنم، چیزی جز این نبود:
آهای جهانیان، لطفا ما ایرانی‌ها را از روی نظرات پای سایت‌های خبری و سکسی قضاوت نکنید؛ خواندن این نظرات یکی از مفرح‌ترین سرگرمی‌های من است!

در فراق سروتونین

«همینگوی میگه دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن رو هم داره؛ من با قسمت دومش موافقم!»*
و امان از وقتی که در این دنیای زشت فایده‌ای به جنگیدن نبینیم!

*هفت، فینچر

پندار خواننده‌ی داوکینز

کلمه‌ای جدید(در نگاه خودش) در جایی می‌دید؛ به خاطر همان، موضوعی می‌ساخت تا نگین کمیابش را در آن جای دهد:
همه‌ی ما بدون تعارف همین‌طور هستیم، منتها بسته به افسرده بودن یا نبودن‌مان است که این رفتار را بروز دهیم!