بایگانی دسته‌ها: Uncategorized

روانی در نقب

یکی از آرزوهام این بوده است که سال 1969 در لندن بوده باشم؛ درست همان زمانی بیتل‌ها از عرض خیابان رد می‌شوند و من با یک دایملر ساورین به سمت‌شان با شتاب می‌رانم…
حتما از آن عوضی که به لنون شلیک کرد معروف‌تر می‌شدم!

یادی بر باد

سعید نوشته بود:
«چیزی نیست که از آن بترسی!»
و من در شوشتر، کنار کارون تنها نشسته بودم و هنوز هم می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم که باز کسی دست روی شانه‌ام بگذارد و بگوید:
«آهای آقا، آیا با خودتان نسبتی دارید؟!»

اصن من بد

«?Where are you from»
«از مملکتی که فهیم‌ترین قشر آنجا، دزدها و کلاه‌برداران هستند؛ چرا که اگر در فیلمی طنز به تصویر کشیده شوند چون ساکنین شهرها، قومیت‌‌ها و مشاغل اعتراض نکرده و پیراهن جر نمی‌دهند؛ همچنین مثل مشاغل نازک نارنجی و قشر فرهیخته‌ی خیلی باسواد و با کمالات و دنیا دیده که ادعای‌شان ass دنیا را پاره کرده است!»
«!ok, you are from ass»

مرغ‌ها vs جغدها

اگر اجازه داشتم که یک پیام برای تمام دنیا مخابره کنم، چیزی جز این نبود:
آهای جهانیان، لطفا ما ایرانی‌ها را از روی نظرات پای سایت‌های خبری و سکسی قضاوت نکنید؛ خواندن این نظرات یکی از مفرح‌ترین سرگرمی‌های من است!

در فراق سروتونین

«همینگوی میگه دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن رو هم داره؛ من با قسمت دومش موافقم!»*
و امان از وقتی که در این دنیای زشت فایده‌ای به جنگیدن نبینیم!

*هفت، فینچر

پندار خواننده‌ی داوکینز

کلمه‌ای جدید(در نگاه خودش) در جایی می‌دید؛ به خاطر همان، موضوعی می‌ساخت تا نگین کمیابش را در آن جای دهد:
همه‌ی ما بدون تعارف همین‌طور هستیم، منتها بسته به افسرده بودن یا نبودن‌مان است که این رفتار را بروز دهیم!

تا خواستم آرام صدایت بزنم…

جمعه 18 آبان 1386 عاشقش شدم!
حالا عشق یا دوست داشتن یا وابستگی یا ترشح هورمون‌ها…
دوست داشتم برای همیشه کنارم بماند و تا پایان کائناتی که هیچ وقت به پایان نمی‌رسد، دستم از دستش جدا نشود…
راست می‌گویند که عشق اول، عشق آخر است؛ بچه‌تر از آن بودم که بدانم او دوست‌پسر می‌خواهد نه دوستِ پسر!

درد بی‌پايانی

«مرگ درس» است
ز آغاز
به آخر سوختيم و يخ زديم…
آه
اين درد از هر طرف بازنده است!

مسکن‌های لایوفن

سيب، دروغ بزرگ است؛
نه آدم به خاطر آن از بهشت رانده شد و نه نيوتن با آن قانون جاذبه را كشف كرد…
آری، همه چيز از مستراح آغاز شد!

عقب مانده‌ای میان جمع

«اونایی که ما بتشون بودیم، الان هر کدوم واسه خودشون گاوی شدن که ملتی می‌پرستنشون!»
(این مونولوگی که نوشتم را هنگام دیدن پیشرفت دیگران زمزمه می‌کنم تا دچار درماندگی آموخته شده نشوم!)

هوای گریه

پس زمينه‌ی اين روزهايم تصنيف ستاره‌های همايون است؛
اصل روزهايم عكس تو
و هوایش بوی عود…

همان روش قدیمی

فقط یک آدم احمق در مورد حرفها و عقاید خود اطمینان کامل دارد؛
البته در مورد این قضیه زیاد مطمئن نیستم!

عوارض خانه نشینی

جالب است، تا به حال دقت نکرده بودم اين رابطه‌ی كليد و پريز هم خواهر و برادری است!

گوشه‌ی دیوار

عده‌ای از پسرها هم چند وقتی فاز سنتی برمی‌دارند و می‌روند سراغ تار زدن؛
بله، برای به دام انداختن دخترها!

این پشت دربایسی لعنتی

دیروز به خاطر مسائل کاری(!) با پسر همسایه دعوام شده بود؛
مادرش همیشه احترامم را دارد و به همین پسر‌ش می‌گوید که مرا الگوی خود کند؛
توی دعوا داد می‌زدم و می‌گفتم «می‌کشمت»، مادرش هم بهم گفته بود:
«بلا به نسبت گه می‌خوری!»

چشم‌های کاملا بسته

بانوی من!
اگر كسی تو را به خاطر خيانتت بخشيد،
تو را به خاطر احمق بودن و اشتباهاتت بخشيد،
تو را به خاطر هيچ چيزی كه برای او نداری بخشيد،
بفهم كه دوستت ندارد، فقط دلش برايت سوخته است!

بگو سیب

بانوی من
لبخند بسیار
تو را جذاب می‌کند
و من را شبیه احمق‌ها…

سعدی را بود پسری

شيخ گفتا به دهقان:
«به خيش خود چه می‌بندی؟»
گفت:
«ای شيخ تو را
تو كه از «خيش» كه در پس است پرسی
من هم آن را از پس خواندم!»
(از دیوان پسر سعدی)

ته‌لول: خبر رسید که سعدی به حالت ویبره درآمده!

لیدی لولو

یکی از آرزوهایم این است که لیدی گاگا را از نزدیک ببینم؛
بعد یک مشت شوکولات بهش بدهم تا شاید رضایت بدهد و از فاز هالووین دربیاید!

عاشقتم، قبوله؟

بی‌خود بزرگش نكنيد؛
اول اینکه عشق كلمه‌‌ای پيچيده شده در پارچه‌ی عرفان و عرف اجتماع است، كه نام واقعی‌اش می‌شود میل جنسی!
دوم آنکه همه‌ی آدم‌ها در زندگی جنسی خيانت‌كار هستند منتها برای عده‌ای موقعيتش فراهم نمی‌شود و اسمشان را می‌گذارند وفادار!

از رنجی که می‌بریم

یکی از دوستان می‌گوید که برای حساب جی‌میل، اسم پسورد را گذاشت: «Mypenis»
جی‌میل هم جوابش را داده بود: Error. Not long enough
حالا میخواهد برود لارجرباکس بخرد!

ناشای من

شعرهایم دور تو می‌گردند
نه آنکه کعبه باشی تو
شعرهایم آتش‌پرستت‌اند…

سنگینی تحمل‌پذیر هستی

بعضی از فلاسفه‌ی اگزيستانسياليسم می‌گويند كه زندگی پوچ است، و بايد پوچی آن را تحمل كرد!
جالب اينجاست كه تحمل پوچی زندگی، خود يك هدف و انگيزه است و به زندگی معنا می‌بخشد؛
زندگی كه در آن معنايی وجود داشته باشد را نمی‌توان پوچ شمرد!

اف ال استدیوی من کوش؟

همه‌ی خواننده‌های وطنی سر بزنگاه كه می‌رسند، شب قبلش سرما خورده‌اند!

شماره‌ی کفش لویی ویتن اصلتم

اين‌ها كه زور می‌زنند با رفتارشان نشان دهند كه بی‌ادعا هستند؛
اين‌ها خيلی ادعا دارند!

نسل مجازی

نسل سوم و چهارمی‌ها همان کسانی هستند که در زندگی فاجعه به بار می‌آورند؛
اين‌ها در ناخودآگاه‌شان فكر می‌كنند:
در بدترين حالت ممكن، می‌سوزند و می‌توانند بازی را دوباره از سر بگيرند!

مرگ خوش

کامو در یکی از رمان‌هایش از جانب شخصیت داستان می‌گوید:
«داشتن پول راهی برای رهایی از پول است!»
این نقل در مورد «عشق» هم صدق می‌کند؛
و من خوش‌وقتم از عشق‌های نافرجام…

ته‌لول: انگار که این روزها صحبت از عشق نقیض پزهای روشنفکری است!
ته‌لول2: بعد از جملات کلاسیک «تو عالی هستی و ببین اشکال از منه»
و طفره رفتن از تعهد، صحبت از این وجه مثبت «عشق نافرجام» خوب جواب می‌دهد!

دیالوگ مورد علاقه‌ی دهه‌ی هفتادی‌ها

«يكی از فانتزيام اينه كه برم يه رستوران خعلی باكلاس و وقتی يارو اومد سفارش بگيره بهش بگم همون هميشگی!»
«من كه ساندويچی سر كوچمون كه ميرم، خودش ميگه: بندری ديگه؟ منم ميگم پ نه پ سمفونی شماره پنج بتهوون!»

نکتارهای شبانه

گاهی وقت‌ها که یک هیولای دو سر وحشتناک تعقیبم می‌کند و
در کوچه‌ای بن‌بست گیر می‌افتم، تنها یک کار ازم بر می‌آید:
به خودم می‌شاشم؛ رطوبت باعث می‌شود بیدار شوم!

انحصار کلمات

صبح، توی تخت‌خواب به این فکر می‌کردم که اهالی فرهنگستان ادب پارسی چرا تا به حال
معادلی برای کلمه‌ی «واکر» انتخاب نکرده‌اند؛ نمی‌دانم، شاید فکر آن‌ها هم مثل من فقط
به یک کلمه‌ی جایگذین ختم شده است: رهبر!

مزیت دنیای مجازی

عده‌ای شاید عکس سگی را به یاد بیاورند که مشغول تایپ کردن است و می‌گوید:
«خوبی اینترنت اینه که کسی نمی‌دونه تو سگی»
ولی طرف دیگر قضیه این است که آدم‌ها هر چقدر از نام‌های مستعار استفاده می‌كنند،
هويت حقيقی خودشان را نشان می‌دهند!

کشفیات یک افسر وظیفه

علت اصلی همه‌ی تصادفات، رانندگی است!

اول تو

آن که گفته است:
«با کسی شوخی کنید که با شما شوخی کند»،
منظورش این بوده که کلا با هم شوخی نکنید!

از ژاژی که می‌خواییم

زندگی مثل یک مثال است که هیچ ربطی به قضیه ندارد!

خوشی فوری کوتاه

منوچهر آتشی گفت:
«شعرت تا آخر عمر یادم می‌مونه»
از خوشی بال درآوردم و از زمین جدا شدم؛
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
«چون اصلا شعر نبود، معر بود!»
با مخ به زمین آمدم، اما هنوز بال‌هایم را داشتم…

پی‌نوشت: این خاطره تقدیم به انوشه میرمجلسی و خوشی‌های فوری‌اش!

جنگل پست مدرن

توجيه نيمی از شهروندان به هنگام جريمه شدن:
كمربند: همين الان حركت كرده بودم!
موبايل: از بيمارستان زنگ زده بودن!
چراغ قرمز: نارنجی بود كه رد شدم!
توقف ممنوع: يه دقه نميشه پارک كردم!
دور زدن ممنوع: مگه تابلو داشت؟! نديدم كه!
نقص فنی سيستم روشنايی: چراغم همین پیش پای شما سوخت…

و پاسخ نيمه‌ی ديگر: همكار هستم!

کج‌روان

از زمان‌های خيلی دور هم «مستقيم» جوابی بود به آدرس‌هايی كه نمی‌دانستيم!

سرچشمه‌های هزل

بلاخره توانستم يكی از كسانی كه جک‌های بی‌مزه می‌سازند را از نزديک ببينم؛
جكی را كه ساخته بود برايم تعريف كرد و منتظر شد که بخندم:
«يه گربه سرما می‌خوره، عطسه می‌كنه، ميگه پيشته و بعدش فرار می‌كنه!»

برهنه در افق‌های تخت

در آن دوره که ساپورت مد شده بود،
او را دیدم که همچنان دامن پوشیده است؛
به صورتی که دامنش روی زمین کشیده می‌شد…
شاید همین خاص بودنش مرا به خود جلب کرد؛
طوری که بعدها که پاهای خیلی باریکش را دیدم
تاثیری روی علاقه‌ام به او نداشت!

لذت‌های صبح زود

چشم خورده‌ام،
مادرم اسپند دود می‌کند؛
از بچگی کله‌پاچه دوست نداشتم!